تبليغاتX
فرزند گمگشته صحرا
پروردگارا

بر من آرامشی عطا فرما تا بپذیرم آنچاه را نمی توانم تغییر دهم

و شهامتی که تغییر دهم آنچه را که می توانم

ودانشی که تفاوت این دو را بدانم

                           آمین

آفریدگارا

من اکنون آماده ام که تمام خوب و بد وجودم را به تو بسپارم

تمنا دارم یک یک نقصهای درونم را که سد راه خدمت

به تو و همنوعان من است بر طرف کنی

و قدرتی عطا فرمایی

تا از این پس به خدمت تو کمر بندم .

                                                                    آمین

 

کدام را انتخاب میکنید ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 فروردین1384ساعت 23:55  توسط آخرین بازمانده | 
اگر اهمیت نمی دادی چه بر سر من می آید و من هم اعتنایی به حال و احوال تو نمی کردم راهمان را کج می کردیم  و از کنار هم می گذشتیم.

 

می دانی که من نگران احوال تو هستم و می دانم که تو نگران حال منی پس تنهایی را احساس نمی کنم.

به تاریکی بنگر ـ و تو خواهی دید ـ فقط نام مرا صدا کن و من آنجا خواهم بود ـ تو نمی توانی مرا لمس کنی ـ ولی من سرمای نهان در سپیده دم تابستان هستم .

خداوند در هر کجا که به او اجازه ورود بدهند زندگی می کند .

 

کدومش به نظرتون قشنگتره ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 فروردین1384ساعت 21:21  توسط آخرین بازمانده | 
این ترانه را باید در اول سال می نوشتم ولی اراده پروردگار بر این قرار گرفت که امروز بنویسم :

عیده و امسال عیدی ندارم

گذاشتی رفتی عزیزم من بیقرارم

عیده و امسال تنهای تنهام   

به جای عیدی عزیزم من تو رو می خوام

از وقتی رفتی غمگینه خونه

گریم می گیره با هر بهونه

رفتی وموندم با این همه درد

هرگز نمیشه فراموشت کرد

اگر چه نیستی یاد تو اینجاست

عشقت توی قلب ماهاست

هرجا که هستی خدا بهمرات

دعای خیر پشت و پناهت

هرجا که رفتی خدا بهمرات

هرجا که هستی خدابهمرات

....

 

 هیچی سخت تر از گزروندن سال تحویل بدون بوسه هات نبود   بابا ...

+ نوشته شده در  جمعه 19 فروردین1384ساعت 10:26  توسط آخرین بازمانده | 
ترس علامت بزدلی نیست . ترس است که به ما امکان می دهد که در برابر موقعیت های زندگی شجاع و با وقار باشیم . کسی که ترس راتجربه می کند  اما به رغم ترسش به پیش می رود و به ترس اجازه نمی دهد که او را متوقف کند شجاعتش را به اثبات می رساند . اما کسی که بدون در نظر گرفتن خطر با شرایط دشوار گلاویز می شود فقط بی مسئولیتی اش را به نمایش می گذارد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 فروردین1384ساعت 22:29  توسط آخرین بازمانده | 
کهنکی ها معتقدند :

که خورشید دختر است و ماه پسر.

در گذشته های دور ماه آنقدر در تعقیب خورشید می رود تا روزی او را بدست می آورد و هوس بوسیدنش را می کند .

خورشید با ناز از او می گریزد و موقع گریختن یک دسته از گیسویش به صورت ماه میخورد و یک چشم او را کور می کند . بهمین علت نور ماه کمتر از خورشید است و گرنه هر دو به اندازه هم نور داشتند . از آن روز باینطرف خورشید دنبال ماه می گردد تا دلش را بدست آورد و ماه از او میگریزد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 فروردین1384ساعت 22:17  توسط آخرین بازمانده | 
اگر:

پسربچه ای روی طاقچه برود ـ تکه ای از خمیر در موقع نان بندی از خمیر لاوک بپرد ـ مرغ جلوی یکی از اهالی خانه بالهایش را بگشاید ـ سگ خانه پشت به اتاق و رو حیاط بنشیند ـ طفل شیرخواری که روی دست نگه داشته اند پای راستش را بالا نگه دارد ـ دختر بچه ای خودسرانه خانه را جارو کند ـ مهمان می آید.

اگر:

کف دست راست کسی به خارش بیفتد نشانه رزق روزی است و اگر کف دست چپ بخارد نشانه جنگ و ستیز است .

اگر:

آتش اجاق خانه ای جرقه بزند و صدا کند ـ نشانه بد گویی همسایه بغل دستی اش از اوست .

اگر:

 لنگه کفشی بر روی لنگه دیگر سوار شود صاحب کفش به مسافرت می رود .

اگر:

پسر بچه سقز بجود ـ چانه اش کج می شود .

اگر:

کسی شب سقز بجود مثل این می ماند که گوشت تن مرده ای را بجود.

اگر:

جوجه خروس ۳ یا ۴ روزه آواز بخواند برای اهل خانه بد شگون است و باید آن جوجه را سر برید.

اگر:

در زمستان باران نیاید ـ باید اسم چهل کچل را بنویسید یا اینکه چهل سوسک را زندانی کنند تا باران بیاید .

اگر:

بچه ای اولین دندانش را از آرواره بالا در آورد ـ برای پدر و مادرش بدشگون است و برای رفع این بدشگونی کودک را از پشت بام سایر و رها می کنند و یک نفر او را از پائین میگیرد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 فروردین1384ساعت 21:55  توسط آخرین بازمانده | 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 فروردین1384ساعت 17:38  توسط آخرین بازمانده | 
امروز خیلی خوشحال هستم

روز سختی بود ولی من درمقابل مشکلات جدی امروز ایستادم

مبارزه ای نفس گیر بود ولی پیروزی ای شیرین

دو پیمان بستم و یک حامی یافتم

 

دراین مبارزه نشانه ها برایم بسیار بود

 

ببخشید این همه گنگ نوشتم ولی لازم داشتم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 فروردین1384ساعت 17:15  توسط آخرین بازمانده | 
مرا ببوس مرا ببوس
برای آخرین بار
ترا خدانگهدار
که میروم بسوی سرنوشت
بهار ما گذشته
گذشته ها گذشته
منم به جستجوی سرنوشت


در میان توفان
هم پیمان با قایقرانها
گذشته از جان باید بگذشت از طوفانها
به نیمه شبها
دارم با یارم پیمانها
که برفروزم آتشها در کوهستانها آه
شب سیه
سفر کنم
ز تیره راه
گذر کنم
نگه کن ای گل من
سرشک غم به دامن
برای من میفکن


مرا ببوس مرا ببوس
برای آخرین بار
ترا خدانگهدار
که میروم بسوی سرنوشت
بهار ما گذشته
گذشته ها گذشته
منم به جستجوی سرنوشت


دختر زیبا امشب بر تو مهمانم
درپیش تو میمانم تا لب بگذاری بر لب من
دختر زیبا از برق نگاه تو
اشک بی گناه تو
روشن سازد یک امشب من
مرا ببوس مرا ببوس
برای آخرین بار
ترا خدانگهدار
که میروم بسوی سرنوشت
بهار ما گذشته
گذشته ها گذشته
منم به جستجوی سرنوشت

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 فروردین1384ساعت 18:49  توسط آخرین بازمانده | 
بر دهانش زنجير بستند

 دست هايش را به سنگ مردگان آويختند

 و گفتند: تو قاتلی

     * * *

 غذايش را؛ تن پوشش را و پرچمش را ربودند

 و او را در سلولی انداختند

 و گفتند: تو سارقی

 از تمام بندرگاه هايش راندند

 زيبايی کوچکش را ربودند

 و گفتند: تو آواره ای

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 فروردین1384ساعت 1:36  توسط آخرین بازمانده | 

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 فروردین1384ساعت 23:9  توسط آخرین بازمانده | 
یک جادوگر قدرتمند که می خواست ساسر یک پادشاهی را نابود کند یک معجون جادویی در چاهی ریخت که تمام مردم شهر از آن می نوشیدند . هرکس از آب آن می نوشید دیوانه می شد. صبح روز بعد همه مردم از آب آن چاه نوشیدند و همه دیوانه شدند  به جز خود شاه و خانواده اش که چاه مخصوصی داشتند  و جادوگر نتوانسته بود آن چاه را مسموم کند . شاه نگران شد و سعی کرد با صدور یک سری فرمان برای حفظ امنیت ملی و سلامت عمومی  مردم را مهار کند . اما پلیس ها و کارآگاهان هم از آب مسموم خورده بودند و فکر می کردند تصمیم های پادشاه احمقانه است و تصمیم گرفتند هیچ توجهی به آنها نکنند .

وقتی ساکنان آن سرزمین فرمان ها را شنیدند مطمئن شدند که پادشاه دیوانه شده و فرمانهای نا معقول صادر می کند . به طرف قصر تظاهرات کردند و از او خواستند کناره گیری کند.

پادشاه با نو امیدی تصمیم گرفت از تخت کناره گیری کند  اما ملکه جلویش راگرفت و گفت : بیا بریم از همان چاه عمومی بنوشیم بعد ما هم مثل آنها می شویم . و همین کار را کردند : پادشاه و ملکه از چاه دیوانگی نوشیدند و بی درنگ شروع کردند به چرند گفتن . زیر دستهایشان به سرعت توبه کردند . حالا که شاه داشت به این اندازه خردمندانه سخن می گفت  چرا نباید بگزارند بر کشور حکومت کند ؟

آن کشور در صلح و صفا به زندگی خود ادامه داد هرچند رفتار ساکنانش بسیار متفاوت با کشورهای همسایه بود .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 فروردین1384ساعت 23:6  توسط آخرین بازمانده | 

اينک ای فرشته ها

مرا ببريد به دوردست ها

جايی که سازهای عاشق بی نوازنده نيستند

جايی که روح عشق زنده است

به جايی که مرا در آن به سنگی بی احساس تشبيه نکنند

من ميخواهم بروم

تا ديگر چکاوک ها برايم آواز جدايی نخوانند

ميخواهم بروم

تا ديگر مرغ عشق ها ، بی عشقی مرا نبينند

مرا به آسمانی ببريد که با غروب غريبه است و تلخی آن را نميشناسد

مرا به شبی ببريد که همواره مهتاب بر آن حاکم باشد

و کمر به قتل ماه من نبسته باشند

که طاقت مرگ مهتاب را با فرا رسيدن سپيده ی غم ندارم

خسته ام

ای فرشته ها

ای فرشته های پاک

مرا به جايی ببريد که جمعه هايش رنگشان سياه و تاريک نباشد

ميخواهم جمعه هايم سپيد باشند

سپيد سپيد

ای فرشته ها

از جمعه هايم ...

آ ه ...

مپرسيد که ظلمت محض است

جمعه برايم تجلی گر هجرت است

و عشق  مرا

که تمام زندگيم را از من ربود

و من را با خودم تنها گذاشت

...

جمعه ها يکی پس از ديگری می آيند

جمعه های سياه

و گرد غم بر هست و نيست من می پاشند

آه چه سياه است بخت من همچون جمعه هايش

آسمان دلم می بارد

قطره هايش گل غم را جاودانه ميکنند

و من نامت را فرياد ميزنم در گورستان آرزوهايم

اما انعکاس صدای من تنها هيچ است

هيچ ...

ای فرشته های پاک

من همچون برف شده ام

سرد سرد

از هر سردی سردتر

نه ... برف نه ... که برف با گرمای عشقی ذوب ميشود

من همچون يخی شده ام که هر چه اب ميشوم هنوز همان يخ گذشته هستم

سرد و بی احساس

اما ای فرشته ها

من ميخواهم باران باشم

لطيف و مهربان

که گل محبت را برويانم در دلهای عاشقان

ميخواهم باران باشم که رد پايت را گل برويانم

اما من ...

من هيچ نيستم جز يک عاشق ديرينه

شب های مهتابی که مرا عاشق ميکردند ديگر برايم به انتها رسيده اند

و من ...

مرده ای بيش نيستم  !!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 فروردین1384ساعت 18:16  توسط آخرین بازمانده | 
هنگامی که ما درباره ی فرشتهه نگهبان خود می اندیشیم  آنها خود را نشان میدهند.به تدریج حضورشان نزدیکتر و واقعی تر می شود. اما در آغاز آنها حضورشان را توسط دیگران نشان می دهند  همانطور که در همه زندگی ما این کار را کرده اند.

بیایید به اتفاقات اطرافمان بیشتر توجه کنیم

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 فروردین1384ساعت 17:47  توسط آخرین بازمانده | 
پیش از امروز یک روز را به یاد آور

روزی که بچه بودی

آزاد بودی که تنهایی زمان را به بازی بگیری

از درخت سیب دلخواهت بالا برو و

سعی کن خورشید را بگیری

از تیر رس تفنگ برادر کوچولویت خودت را پنهان کن

خودت را غرق رویا کن

ملکه ـ اگر آرزو کنی ملکه میشوی

پس شاهت را جست و جو کن

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 فروردین1384ساعت 17:36  توسط آخرین بازمانده | 

 

 

۱ اورمزد:ساده شده اهورا مزدا
۲ بهمن:اندیشه نیک
۳ اردیبهشت:بهترین راستی و پاکی
۴ شهریور:شهریاری نیرومند
۵ سپندارمند:فروتنی و مهر پاک
۶ خورداد:تندرستی و رسایی
۷ امرداد:بی مرگی و جاوندانگی
۸ دی بآذر:آفریدگار
۹ آذر:آتش
۱۰ آبان:هنگام آب
۱۱ خیرـ خور:آفتاب خورشید
۱۲ ماه:ماه
۱۳ تیر:ستاره تیر ستار باران
۱۴ گوش : جهان هستی
۱۵ دی بمهر: آفریدگار
۱۶ مهر:دوستی پیمان
۱۷ سروش:فرمانبرداری
۱۸ رشن:دادگری
۱۹ فروردین:فروهر نیروی پیشرفت
۲۰ ورهام:پیروزی
۲۱ رام:رامش شادمانی
۲۲ باد:باد
۲۳ دی بدین:آفریدگار
۲۴ دین:بینش درونی وجدان
۲۵ ارد:خوشبختی دارایی و خواسته
۲۶ اشتاد:راستی
۲۷ آسمان:آسمان
۲۸ زامیاد:زمین
۲۹ مانتره سپند:گفتار پاک
۳۰ انارم:فروغ و روشنایی بی پایان

نام روزهای ماه و معانی آنها

بری خودم که خیلی جالب بودن

امیدورام واسه همه جالب باشن

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 فروردین1384ساعت 16:37  توسط آخرین بازمانده | 

می خوام نظر تون رو درباره این عدد مقدس بدونم

+ نوشته شده در  شنبه 13 فروردین1384ساعت 1:6  توسط آخرین بازمانده | 
در کنج دلم عشق کسي خانه ندارد

کس جاي در اين خانه ويرانه ندارد
دل را به کف هر که دهم باز پس آرد

 کس تاب نگهداري ديوانه ندارد
در بزم جهان جز دل حسرت کش مانيست

 آن شمع که ميسوزد و پروانه ندارد
دل خانه عشقست خدا را به که گويم

کارايشي از عشق کس اين خانه ندارد
در انجمن عقل فروشان ننهم پاي

ديوانه سر صحبت فرزانه ندارد
تا چند کني قضيه اسکندر و دارا

ده روزه عمر اين همه افسانه ندارد

شعری از پژمان بختیاری

+ نوشته شده در  شنبه 13 فروردین1384ساعت 0:55  توسط آخرین بازمانده | 
همخوابگی با مهوشان پاداش بندگيم بود
وه ! که بوی تنت را هيچ حوری ای نميداد
رغبت بوسه هيچ يک را نداشتم
فقط رفتم که به خدا بدهکارم نباشم
.
. .
. . .
ياوه گفتم !
از بهشت بر نميگردم !
مرا راندند . . .
به جرم تکفير
گفتم که تو بهشت منی . . .



+ نوشته شده در  شنبه 13 فروردین1384ساعت 0:33  توسط آخرین بازمانده | 
یکی از دوستان تصیم گرفت چند هفته ای را در یکی از صومعه های نپال سر کند . روزی بعد از ظهر به یکی از عبادتگاه های بسیار دیر پا گذاشت و راهبی را دید که خنده بر لب در محراب نشسته بود .

او پرسید : چرا می خندی

راهب گفت : چون معنی موز را می فهمم .

آن گاه کیسه اش را باز کرد و موز گندیده ای بیرون کشید و گفت این زندگی رو به پایین که دوره اش طی شده و از آن است استفاده ای نشده است. حالا هم دیگر خیلی دیر شده است .

 سپس موز دیگری از کیسه بیرون آورد که هنوز سبز بود . آن را به مرد نشان داد و دوباره در کیسه گذاشت و گفت : این زندگی است که هنوز نوبتش نرسیده و منتظر لحظه مناسب است .

دست آخر موز رسیده ای را درآورد آن را پوست کند و با مرد نصف کرد و گفت :

این لحظه جاری است . بیاموز که چگونخ بدون ترس در آن زندگی کنی .

مکتوب ۷۹

 

+ نوشته شده در  شنبه 13 فروردین1384ساعت 0:10  توسط آخرین بازمانده | 
عرفا می گویند : زمانی که طریقت معنوی را آغاز می کنیم می خواهیم بیشتر وقتمان را به سخن گفتن با خدا بگذرانیم . در نتیجه به آنچه او باید به ما بگوید گوش فرا نمی دهیم.

مرشد می گوید : ذره ای آرام بگیر. ما نیازی طبیعی داریم به این که کارها را به درستی انجام دهیم و می پنداریم که با بی وقفه کار کردن می توانیم به این هدف نائل شویم .

کوشیدن  زمین خوردن  برخاستن  و دوباره کوشیدن مهم است اما بگذارید به خداوند اجازه دهیم که ما را کمک کند . و ما را هدایت کند .

بیایید به او اجازه دهیم که ما را در آغوش بگیرد.

+ نوشته شده در  جمعه 12 فروردین1384ساعت 22:56  توسط آخرین بازمانده | 

تنها راه یافتن راه حل صحیح  شناختن راه حل نادرست است.

با آگاهی از مرگ  انسان می تواند بسیار شجاع تر باشد و در فتوحات روزانه اش بسیار پیش برود چون چیزی برای از دست دادن ندارد.... چون مرگ اجتناب نا پذیر است.

بزرگترین گناه ممکن پشیمانی است.

آموزش نشان دادن امکان است. آموختن  برای خویش ممکن ساختن.

کار تنها هنگامی کامل است که به مقصود رسیده باشی.

پیش از آن که دستت بتواند شمشیر را بگیرد  باید کشف کنی که دشمنت کجاست و چه طور باید با او برخورد کنی . شمشیر تنها ضربه می زند  اما دستت حتی پیش از فرود آوردن ضربه  پیروز می شود یا شکست می خورد

راز هر پیروزی  ساده ترین نکته جهان است : بدانیم با آن چه مکنیم

همیشه بهترین راه را برای پیمودن می بینیم  اما فقط راهی را می پیماییم که به آن عادت کرده ایم.

 

+ نوشته شده در  جمعه 12 فروردین1384ساعت 14:21  توسط آخرین بازمانده | 

ما جنگیدن را فرا گرفتیم و در مبارزه تقویت شدیم .

مردم دوباره درباره جهان معنوی حرف میزنند چیزی که حتی چند سال قبل به عنوان نشانه ای از جهل و خوش خیالی محسوب می شد.

ریسمان نا پیدایی هست که همه کسانی را که هم سوی نور هستند با هم متحد میکند.

مثل ریسمانی که که والکری ها با گره زدن روسری هایشان ایجاد کرده اند و این ریسمان دارد تبدیل به رشته ای بسیار نیرومند و درخشان می شود که فرشته ها آن را استحکام می بخشند.

دست آویزی که توسط افراد حساس تر دریافت شده .

 افرادی که می خواهند از ما حمایت کنند .

چون ما تعداد زیادی هستیم که در سراسر کره ارض پراکنده ایم .

وهمه ما از ایمانی واحد به حرکت درآمده ایم .

+ نوشته شده در  جمعه 12 فروردین1384ساعت 12:39  توسط آخرین بازمانده | 


سلام پدر
دلگیر مباش از "طفلك"‌ات اگر مانده‌است در راه.
بخاطر دارم خوب یک سال پیش را، وقتی عزم سفر كردی بی هیچ. آمدی به این غربت.
گفتی:"می‌روم، می‌آیی؟"
گفتم:"بمان، می‌آیم"
و نماندی و من ماندم. تو رفتی یک سال پیش.
گفتی:"نمان در این غربت"
می‌بینی پدر، می‌بینی كه مانده‌ام. توان رفتنم نیست.
هنوز هم التهاب آنروزها با من است و زمان، نبود تو را بیشتر می‌كند. كجاست عادت خاك؟ كجاست سردی‌اش كه مرا نمی‌گیرد. باور دارم كه هستی. هنوز منتظرم كه چشمان منتظر تو را ببینم، وقتی مسافرِ خانه تو می‌شوم. سایه مانده روی دیوار اتاقت غریب است و غریبی می‌كند. هنوز بغضم می‌شكند وقتی عقربه‌ها می‌رسند به 2 عصر وقتی قلبت ایستاد و قامت بلندت ترك خورد...
سلام پدر
دلگیر مباش از من اگر بد شده‌ام این روزها. دلگیر مباش از من اگر بد می‌كنم با خود.
اینجا نشسته‌ای، روبروی نگاه من و نگرانی، می‌دانم.
می‌روم به پای دل، كه پای رفتنم بسته‌است. درها به رویم زنجیر است، می‌مانم پشت قفل‌ها. و با آب مانده حوض وضو می‌گیرم!
می‌دانم بد شده‌ام تو می‌دانی و خدا و همین است كه تنها مانده‌ام بی تو.و همه چیز من چنان گم شده میان غبار، كه خود را هم نمی‌بینم.
روی از من مگردان در این لحظات نیاز.
هنوز هر سال زنده می‌شوی این روزها و می مانی تا بهار سال بعد.

ببخشید . ولی خیلی دلم هوای بابا رو کرده بود

+ نوشته شده در  جمعه 12 فروردین1384ساعت 12:17  توسط آخرین بازمانده | 
دیوانه بمانید 

 اما مانند عاقلان رفتار کنید

خطر متفاوت بودن را بپذیرید

اما بیاموزید که بدون جلب توجه متفاوت باشد

+ نوشته شده در  جمعه 12 فروردین1384ساعت 12:6  توسط آخرین بازمانده | 
+ نوشته شده در  جمعه 12 فروردین1384ساعت 11:22  توسط آخرین بازمانده | 
مادر . او مرا خوب تعلیم داده است

وقتی جوان بودم به من گفت

پسرم زندگی تو یک کتاب باز است

آن را نبند قبل از که آن را تمام کنی

روشن ترین شعله ها خیلی زود می سوزند

این چیزیست که شنیدم او گفت

قلب یک فرزند به مادرش دوخته شده

اما من باید راه خود را پیدا کنم

 

اجازه بده قلبم برود

اجازه بده ژسرت بزرگ شود

مادر اجازه بده قلبم برود

یا اجازه بده این قلب آرام باشد

 

سرکش لقب جدید من است

خون وحشی در رگهای من است

نشانی که هنوز باقی مانده

جوان بودم که خانه را ترک کردم

چیزی که من شنیدم اشتباه بود

من هرگز بخشش نخواستم

اما چیزی که گفته شد . انجام گرفت

 

هرگز از تو سئوالی نمی ژرسم

اما هرگز بیان نکردم

اما تو به من جای خالی ات را دادی

حالا آن را با خود به گور می برم

پس اجازه بده این قلب آرام باشد

 

مادر . حالا به خانه می آیم

 

من همه چیزهایی که که برایم آرزو داشتی نیستم

عشق یک مادر متعلق به فرزندش است

به من کمک کن که بمانم

خوب . برای اهدا عشق تو را می پذیرم

و همه چیزهایی که به من گفتی

برای خوش آمد گویی به آغوش تو احتیاج دارم

اما تنها چیزی که می بینیم یک سنگ سرد است.

+ نوشته شده در  جمعه 12 فروردین1384ساعت 11:15  توسط آخرین بازمانده | 
ترجیح میدهم با گلوله ای در سینه ام و خون در دهانم در حالیکه اسلحه ای به دست دارم و در قلبم جسارت و بی اعتناییست و فریاد می زنم : "لعنت بر همه شما ها " بمیرم

ببخشید که یه مقدار خشن شدم قول می دم میربون تر بشم

+ نوشته شده در  جمعه 12 فروردین1384ساعت 10:45  توسط آخرین بازمانده | 

به یاد یگانه امید مبارزان جاوید

"طلوع همانا تنها امید ماست"

هر لحظه منتظر تغییراتی جدید در این وبلاگ باشید .

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 فروردین1384ساعت 20:22  توسط آخرین بازمانده |